نام اصلی: آناهیتا
نام خانوادگی اصلی: همتی
سمت (در بخش های): بازیگران،
تاریخ تولد: 1352
محل تولد: تهران
ملیت: ایران
مدرک تحصیلی: دیپلم
بیوگرافی:
در سال 1372 با نمایش تنبورنوازان
(هادی مرزبان) بازی در تئاتر را آغاز کرد و در سال 1374 با بازی در مجموعه
تلویزیونی دبیرستان خضراء (اکبر خواجویی) شناخته شد. او تا به امروز در
مجموعه های بسیاری بازی کرده است.
آناهیتا همتی بازی در سینما را در سال 1375 و با فیلم به نمایش درنیامده
افسانه پوپک طلایی (خسرو شجاعی) آغاز کرد و اولین فیلمی که از او بر پرده
سینماها به نمایش درآمد در سال 1378 و با نام عشق کافی نیست (مهدی
صباغزاده) بود.
آناهیتا همتی هیچگاه ندرخشید. هیچگاه آنطور که باید دیده نشد، اما حضور
فعالش در تلویزیون و بازیهای روان و راحت او باعث شده تا همچنان پرکارترین
بازیگر تلویزیونی باشد.
شاید بهترین و ماندگارترین حضورش در تلویویون مربوط به بازی مجموعه
تلویزیونی کلانتر (محسن شامحمدی) و بخصوص خانه به دوش (رضا عطاران) باشد.
آناهیتا همتی بازیگری است که این روزهاچهرهاش برای خیلی از
بینندگان تلویزیونیآشناست، بازیگری که در دو، سه سال اخیر،
جزوپرکارترین بازیگر زن در تلویزیون بود. فردی کههیچگاه دچار غرور
نشده و همیشه از این خصلتبد که ممکن است هر بازیگری دچارش شود و
اورا از عرش به فرش برساند، دوری میکند.
آناهیتا دارای روحیهای بانشاط است وهیچگاه خندیدن را فراموش
نمیکند، همانطورکه در سریالهایش او را همیشه اینطور میبینیداو
معتقد است تا انسان میتواند بخندد و شادباشد، چرا افسردگی و چرا
بداخلاقی... همتی در اول مرداد ماه 1352 در تهران بهدنیا آمد،
پس از اینکه دیپلمش را در رشته علومتجربی گرفت، وارد عرصه
بازیگری شد و در سال69 وارد کلاسهای تئاتر گردید، اولین کار جدیاو
نمایش تنبورنواز بود، پدر او مهندس و مادرشکارمند است و خانوادهای
کم جمعیت را تشکیلمیدهند، دیگر فرزند خانواده برادرش «آرین»است
که 13 سال از او کوچکتر میباشد.
فیلمهای سینمایی:
افسانه پوپک طلایی (خسرو شجاعی، 1375)
عشق کافی نیست (مهدی صباغزاده، 1377)
دختری به نام تندر (حمیدرضا آشتیانی پور، 1379)
قلبهای ناآرام (مجید مظفری، 1380)
بخشی از مجموعه های تلویزیونی:
دبیرستان خضراء (اکبر خواجویی، 1374)
بهشت گمشده (کامران قدکچیان، 1375)
کهنه سوار (اکبر خواجویی، 1376)
چراغ جادو (یک قسمت، همایون اسعدیان، 1379)
برگبار (اکبر خواجویی، 1379)
روزهای مهتابی (سپهر محمدی، 1379)
خانه آرزوها (سیامک سهیلی زاده، 1380)
نسیم رویا (1381)
کلانتر (محسن شاه محمدی، 1381)
طلسم شدگان (داریوش فرهنگ، 1382)
خانه به دوش (رضا عطاران، 1383)


آزیتا حاجیان بازیگر فیلم کیمیا و خاک به سوال یکی از خبرنگاران پاسخ می دهد













آزیتا حاجیان




آزیتا حاجیان





|
|
نگاه فریبنده اش را توی چشمانم دوخت و مرا اسیر هوس های پلید خود کرد. با دیدن او دلم لرزید و خودم را باختم، افسوس که یک لحظه هم به ذهنم خطور نمی کرد ارتباط مخفیانه با زنی جوان،
چنین گرفتاری برایم به وجود بیاورد!
پسر جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد، داستان زندگی اش را این گونه تعریف کرد: ۲۷ ساله هستم و پدرم آدم یک دنده و لج بازی است. او همیشه دوست دارد با قدرت نمایی حرف هایش را به کرسی بنشاند.
من تازه از سربازی آمده بودم که دلباخته دختر دایی ام شدم، اما لحظه ای که می خواستم در این باره با پدرم صحبت کنم او از کوره در رفت و با جملاتی تحقیرآمیز گفت: تو می خواهی با دختر فردی یک لاقبا که تمام زندگی اش به پشیزی نمی ارزد، ازدواج کنی؟
پدرم آن روز با عصبانیت به چشمانم خیره شد و خیلی جدی گفت: اگر یک بار دیگر حرف دختر دایی ات را بزنی از ارث محروم خواهی شد.
پدرم گفت: حواست را جمع کن، تو باید مثل دو برادر دیگرت سکوت کنی تا خودم همسری مناسب و ثروتمند برایت پیدا کنم.
پسر جوان افزود: مدتی گذشت و هر چه با خودم کلنجار رفتم تا دختر دایی ام را فراموش کنم، موفق نشدم.
من شیفته حجاب، وقار، متانت و سادگی زهرا شده بودم و به همین خاطر یک بار دیگر با پدرم خلوت کردم تا حرف دلم را بزنم ولی این بار او چنان به من سیلی زد که جای انگشتانش روی صورتم کبود شد.
من در برابر او ایستادم و گفتم: اگر صدبار بمیرم و زنده شوم باز هم با زهرا ازدواج خواهم کرد. در این لحظه پدرم مرا از خانه بیرون انداخت و گفت: دیگر نمی خواهم روی نحس تو را ببینم.
با دلی شکسته به خانه یکی از دوستانم رفتم و از طریق او برای خودم کاری پیدا کردم.
من با صداقت به خواستگاری زهرا رفتم اما هر چه خواهش و تمنا کردم پدرش حاضر نشد دختر خود را به من بدهد. دایی ام گفت: ما از نظر سطح طبقاتی و فرهنگی با هم جور در نمی آییم و من به پسری که بدون پدر و مادرش به خواستگاری بیاید زن نمی دهم. اگر چه این شکست عاطفی خیلی برایم گران تمام شد، اما دیگر حاضر نبودم به خانه برگردم و یک عمر توهین، تحقیر و سرکوفت را تحمل کنم.برای همین هم سخت مشغول کار شدم و بعدازظهرها نیز با خودرو یکی از دوستانم مسافرکشی می کردم تا بتوانم مقداری پول برای آینده ام پس انداز کنم.ولی حدود سه ماه قبل یک روز غروب زن جوانی را سوار خودرو کردم که با نگاه شیطانی خود دلم را لرزاند. او از تنهایی و دلتنگی هایش گفت و من هم سفره دلم را برایش باز کردم. این زن مطلقه با حیله و نیرنگ مرا به خانه اش کشاند و ادامه این ارتباط شوم باعث شد توسط او به دام مواد مخدر بیفتم.مدتی گذشت و با پشیمانی از کرده خود، به خانه برگشتم، ولی پدرم نه تنها حاضر نشد مرا ببیند بلکه با صدای بلند گفت: کسی که روی حرف من حرفی بزند بهتر است برود و بمیرد.
پسر جوان ادامه داد: با ناامیدی دوباره به خانه آن زن حیله گر پناه بردم و حدود ۲ هفته قبل او با این ادعا که برای پی گیری پرونده ارثیه چند صد میلیونی پدرش نیاز به ۲ میلیون تومان وجه نقد دارد تا بتواند شرایط ازدواج مان را هر چه زودتر فراهم کند، تقاضای پول کرد و من هم به خاطر این که بتوانم خودم را به پدرم نشان بدهم تمام پس اندازم را به او دادم تا آینده ام را تضمین کنم.اما همان روز دو مرد قوی هیکل به داخل خانه آمدند و تهدیدم کردند که اگر یک بار دیگر مزاحم خواهرشان بشوم ...! با آن ها طرفم.
من بازیچه غرور بزرگ ترها، ندانم کاری های خودم و هوس های زنی شیاد شدم و داستان زندگی ام می تواند برای هر پدر و مادر و همچنین دختر و پسرهای جوان عبرت آموز باشد.
این گزارش، داستان
زندگی یوسف است که یک بار به دنیا آمد، یک بار مرد و بار دیگر در سردخانه
بیمارستان زنده شد. از این لحظه شما جزئی از زندگی یوسف شدهاید که زلیخای
مرگ، در 12 سالگی در آغوشش کشید، اما او پوشیده در لفافی نایلونی، در تونل
تاریک سردخانه از دستش گریخت
و گرچه از 7 سال پیش تا امروز پاهایش توان راه رفتن ندارند، گرچه از 19 بهار عمرش، 4 بهار را روی تخت بیمارستانها گذرانده است، گرچه به مدرسه معلولان میرود، گرچه حسرت دوباره دویدن و لگد زدن به توپ فوتبال توی دلش مانده، گرچه روزگار به او و خانوادهاش سخت گرفته است، اما کینهای از رانندهای که جسم نحیفش را زیر گرفت و فرار کرد، ندارد و هنوز ایمان دارد که تهمزه تلخی زندگی به شیرینی میزند.
16 اسفند سال 82، ساعت 6:30 غروب، روبه روی مدرسه دانش اخوت ـ یکی از پسرهای خیس عرق که نفس نفس میزد به توپ لگد زد. چشم بچهها همراه توپ اوج گرفت و جایی دورتر از زمین بازی زمین خورد، یوسف پی توپ دوید، اما تانکر سیاه نفتکش که از دور میآمد از سرعتش کم نکرد و بچههایی که وسط زمین خاکی ایستاده بودند دیدند که تانکر چه طور از روی تن یوسف رد شد!
پسرها آنقدر شوکه شدند که همه ترسشان در جیغی کوتاه خلاصه شد، تانکر نایستاد، جلو چشمهای از حدقه درآمده پسرها، دنده عقب رفت و بار دیگر یوسف را زیر چرخهایش گرفت و به سرعت در تاریکی غروب گم شد!
بچهها ماندند و هقهقهای بیامان و یوسف که له شده بود و اجزای تنش قابل تفکیک از هم نبودند، شده بود تودهای گوشت، میان دایرهای از خون.
شبی که یوسف جان داد
آن شب یوسف مرد، بیآن که چندین لیترخون تزریقی به بدنش فایدهای داشته باشد، بیآن که بخیههای نامنظم و ریز بتوانند اجزای تنش را به هم پیوند دهند، بیآن که پزشکان بتوانند اندام له شده داخل شکمش را از هم جدا کنند.
یوسف مرد و پیش از مردنش آنقدر از تنش خون رفت که وقتی پزشک اورژانس خواست خبر مرگش را به مادرش ناهید، بدهد چکمههای سپید و پلاستیکیاش از خون او سرخ شده بودند.
2 ساعت بعد خانواده یوسف در خانه رخت عزا، تن کردند و همسایهها به دیدنشان آمدند تا تسلیت بگویند، اما ناگهان میان ضجههای تلخ ناهید، او در یکی از تونلهای تنگ و یخ زده فلزی سردخانه بیمارستان، زنده شد و با نفسکشیدنش لفاف نایلونی از بخار نمدار شد. یوسف حالاچیزی از مرگش را به یاد نمیآورد: «فقط دنبال توپ دویدم و بعد با درد بیدار شدم.»
پرسشهای دردآور
این که چرا منطقه پرجمعیت خزانه در آن سالها، باشگاه ورزشی نداشت و خیابان، زمین بازی بچهها شده بود، این که چرا آمبولانس اورژانس آنقدر دیر آمد که مادر، پسرکش را با دستهای خودش از دایره خون بیرون کشید، در پتو پیچید و به بیمارستان رساند، این که چرا در آن زمان خانواده یوسف ناچار شدند پس از رساندن او به بیمارستان برای رسیدگی به وضع بیمار تصادفی اورژانسیشان پول بپردازند، همگی پرسشهایی هستند که خیلی وقتها، توی سر ناهید چرخ میخورند و امانش را میبرند، غم میشوند، اشک میشوند و روی گونههایش سر میخورند، اما ناهید نمیگذارد یوسف اشکش را ببیند، پسرک هم غمهایش را از او پنهان میکند که مبادا دل مادر بشکند.
تولد در سردخانه
هرچند یوسف در سردخانه بیمارستان دوباره به دنیا آمد، اما دیگر آن پسرک روزهای پیش از تصادف نبود، آن یوسف 12 ساله که وقتی برای درمان سرطان پدرش، همراه مادر از بیمارستانی به بیمارستان دیگر میرفت و عصای دست ناهید میشد، آن یوسف که امید ناهید بود، آن یوسف که اهالی خزانه به اذان گفتنش در مسجد قمر بنیهاشم خو گرفته بودند، حالا بیحرکت روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و پزشکان از زنده ماندنش قطع امید کرده بودند. ناهید میگوید: «پزشکان گفتند دیگر هیچ امیدی نیست، از بیمارستان به خانه ببرش که حداقل این روزهای آخر دلش خوش باشد، اما من التماس میکردم نگهش دارند».
از آن روز به بعد، تا 4 سال یوسف و خانوادهاش، آواره بیمارستانها شدند. پزشکان تلاش کردند در عملهای جراحی پی در پی، اندامهای داخل شکمش را بازسازی کنند و بخشهایی را که امیدی به دوباره سالم شدنشان نبود را از بدنش بیرون بیاورند.
ناهید توضیح میدهد: «او چندین هفته روی تخت بیمارستان با شکم باز خوابیده بود، استخوانهای بدنش از گوشت تنش بیرون مانده بودند، اما آه نگفت که نکند غمگینترم کند.»
پدر یوسف جوشکار است، مغازهای ندارد اما اگر کسی جوشکاری داشته باشد شاید از او یادی کند. سرطان غدد لنفاوی او، پیش از تصادف یوسف، سرمایه خانواده را تمام کرده بود و به همین خاطر، پس از تصادف، دست ناهید مثل حالا خالی بود و اگر نیکوکارانی نبودند تا هزینههای بیشاز 50 عمل جراحی پسرک را بپردازند شاید تا امروز، او به سردخانه بیمارستان بازگشته بود.
رازهای یوسف
خانه یوسف، 2 اتاق کوچک است که با 16 ـ 15 پله سنگی به هم وصل شدهاند پسرک هر روز با دو دست، از پلهها بالا و پایین میرود، پلهها، در فضای باز قرار گرفتهاند و به همین خاطر، سردیشان زمستانها تا مغز استخوان یوسف نفوذ میکند و تابستانها چنان داغ میشوند که کف دستهایش را میسوزانند.
یوسف، آرزوهایش را از ناهید پنهان میکند که مبادا مادر از خالی بودن دستش شرمسار شود. پسرک میگوید: «از کامپیوتر بیزارم» مادر وقتی او همراه عکاس از اتاق بیرون میرود، میگرید: «عاشق کامپیوتره...» یوسف اصرار میکند: «هیچ وقت نمیخوام ازدواج کنم...» مادر گوشه چشمش را از اشک پاک میکند: «راست نمیگه...» پسرک شاگرد زرنگ مدرسه است، اما به ناهید میگوید دلش میخواهد در آینده، زیر پلهای داشته باشد و در آن موبایل تعمیر کند.
چرا زخم زبان میزنید؟
دردهای زندگی یوسف و خانوادهاش فقط اینها نیست. آنچه بیش از هر چیز آنها را آزار میدهد زخم زبانهای مردم است. یوسف، ماه رمضان سال گذشته سوژه یکی از برنامههای تلویزیون شد و حالا دوست و آشنا خیال میکنند بعد از آن برنامه به خانواده آنها کمک شده است اما به گواه ناهید هیچکس به آنها کمکی نکرده است. یوسف اخم میکند: «اگر از ما بنویسی مردم دوباره میگویند پول جمع کردهایم و پنهانش کردهایم، مردم متلکهای تلخی بارمان میکنند. میگویند با پولها چه کار کردهاید؟ میخواهید خانه بخرید؟»
ما نفرینت نمیکنیم
ناهید چند هفته پیش در تلویزیون دیده که رانندهای فراری پس از 10 سال، جوانی را که با او تصادف کرده پیدا کرده و از او حلالیت طلبیده است. او آه میکشد: «زبانم به نفرین کردن رانندهای که پسرم را زیر گرفت نمیرود، اما کاش برمیگشت از پسرم عیادت میکرد، به یوسف گفتم تو نفرینش کن، نکرد!» یوسف سرش را پایین میاندازد: «کینهای ندارم، نفرینش نمیکنم، حتما از ترسش فرار کرده.»
پسرک 19 ساله و لاغر اندام ناهید، زیر تیشرت گشادش کیسه مدفوع دارد، بخشی از رودهاش هنوز از بدنش بیرون مانده است و با گذشت 7 سال از تصادف، هنوز استخوان کج جوش خورده یکی از پاهایش به جراحی نیاز دارد.
زن همیشه دلنگران است که نکند پسر کم حرف و خجالتیاش زخم بستر بگیرد؛ هرچند ناهید میداند پسرکش مثل کوه محکم ایستاده است و دلگرمش میکند که میتواند از عهده کارهایش برآید، اما کابوس شبهای مادر، روزی است که یوسفش تنها بماند. تامین هزینههای جانبی زندگی مثل پوشک و... برای او و خانوادهاش دشوار است، اما ناهید وقتی این حرفها را میشنود زمزمه میکند: «خدا هیچ وقت ناامیدمان نمیکند» و یوسف به خدایی که او را در سردخانه به دنیا برگرداند، لبخند میزند.
شرور سابقهداری که با
زندانی کردن مردم، برای آزادی آنها باجگیری میکرد، دستگیر شد.به گزارش
«جامجم»، رسیدگی به این پرونده هنگامی آغاز شد که مردی با حضور در وقت
کشیک شاکی افزود: در اسارتگاه مرد شرور مدام تحت آزار و اذیت بودم تا این که
وی با دریافت 4 میلیون تومان از خانوادهام ، مرا آزاد کرد. وقتی در
اسارتگاه شرور تبهکار زندانی بودم، متوجه شدم زنی جوان نیز با دست و پای
بسته در یکی از اتاقها زندانی است و تصمیم گرفتم پس از آزادی، برای نجات
زن جوان که در شرایط وخیمی به سر میبرد، از شرور زورگو شکایت کنم. دستور قضایی در پی این شکایت، دستور قضایی برای دستگیری شرور جنوب تهران صادر شد و
پرونده در دستور کار ماموران قرار گرفت. با تحقیق در این باره ابتدا هویت
شرور تحت تعقیب به نام بهروز شناسایی و در بررسی سوابق متهم در بانک
اطلاعات مجرمان، معلوم شد وی چند فقره سابقه کیفری دارد و چندی پیش به
دنبال تحمل کیفر به اتهام خرید و فروش موادمخدر، از زندان آزاد شده است. با جمعبندی اطلاعات و راهنمایی مرد شاکی، ماموران با مجوز قضایی وارد
مخفیگاه متهم شدند و پس از دستگیری وی، زن جوانی را که با دست و پای بسته
در یکی از اتاقها زندانی شده بود، نجات دادند. شروع تحقیقات با انتقال متهم و زن نجاتیافته به دادسرا، تحقیق از آنها آغاز شد. زن
جوان درباره اسارت خود گفت: متهم شرور چند روز پیش راه شوهرم را سد کرده و
پس از ضرب و جرح ، تلفن همراه او را با زور به عنوان باج دریافت کرده بود.
وقتی متوجه موضوع شدم، تصمیم گرفتم برای پس گرفتن تلفن همراه شوهرم به
سراغ مرد شرور بروم که او به بهانه تحویل تلفن، مرا به داخل خانه کشاند و
زندانی کرد. دستور بازداشت با ثبت اظهارات زن جوان که به مدت 4 روز در اسارتگاه مرد شرور زندانی
شده بود، تحقیق از متهم شرور آغاز و وی منکر ارتکاب جرایم خود شد؛ اما در
ادامه با مشاهده دلایل و مدارک و مواجهه حضوری با 2 شاکی به جرم خود مبنی
بر آدمربایی به قصد اخاذی و باجگیری اعتراف کرد. با اعترافات متهم، قرار قانونی برای شرور سابقهدار صادر و وی برای
ادامه تحقیقات و شناسایی دیگر کسانی که در دام او گرفتار شده بودند، تحویل
پلیس آگاهی شد. تحقیق از متهم ادامه دارد.
دادسرای جنایی تهران با ارائه شکایتی گفت، از چندی پیش یک شرور سابقهدار
در منطقه خزانه برایم ایجاد مزاحمت میکرد تا این که این فرد با تهدید مرا
ربود و چند روز در خانهای زندانی کرد.
به گزارش فارس، این زن
در حضور قاضی شعبه 240 عنوان کرد که مهریهاش 100 لپتاپ است و آنرا از
شوهر معتاد به تریاک خود طلب کرده است.وی ادامه داد: من مهندس کامپیوتر
هستم و همان ابتدا این وسیله را به عنوان مهریه و به خاطر علاقهام به
کامپیوتر تعیین کردم. زن بیان کرد: من قصد جدایی از شوهرم با اینکه او معتاد است، ندارم 10 سال او را تحمل کردهام و به زندگی با او ادامه میدهم. مرد 38 ساله در دادگاه حضور داشت و گفت: من اصلاً همسرم را دشمن خود میدانم که حالا به دادگاه آمده است. وی تصریح کرد: خرج مصرف مواد من زیاد است و نمیتوانم مهریه همسرم که 100 لپ تاب است را پرداخت کنم. مرد بیان کرد: اگر همسرم مهریهاش را به من ببخشد من نیز اعتیادم را ترک میکنم و به او نفقه میدهم و در کنارش زندگی میکنم. زن افزود: من مهریهام را میخواهم و اصلاً به ترک اعتیاد شوهرم کاری ندارم و این موضوع برایم اهمیت ندارد. وی ادامه داد: شوهرم وضع مالی نسبتاً خوبی دارد و میتوانم به مرور این مهریه را بپردازد و من آن را مطالبه کنم. قاضی رسیدگی کننده به این پرونده، مرد را محکوم به پرداخت مهریه زن کرد و همچنین پرونده را به کارشناسی ارجاع داد.
پس از این شکایت،
پرونده برای رسیدگی در اختیار کارآگاهان پلیس آگاهی تبریز قرار گرفت. در
حالی که هیچ ردی از دختر جوان در دست نبود، جسد دختر ناشناسی در حوالی یکی
از ورزشگاههای تبریز کشف شد. تبهکار مسلح که هنگام سرقت خودرو، دختر جوانی
را به قتل رسانده بود، با تلاش کارآگاهان پلیس آگاهی تبریز دستگیر شد.
بنا بر این گزارش، سال گذشته خانواده دختر 26 سالهای به نام «الناز» به کلانتری 17 تبریز رفته و از ناپدید شدن مرموز دخترشان خبر دادند.
پدر وی در شکایتش اظهار داشت: «الناز» سوار برخودروی پژو «پرشیا» سیاهرنگ از خانه خارج شد اما دیگر بازنگشت. با طولانی شدن غیبتش، تجسس برای یافتن دخترمان را آغاز کردیم اما به دلیل اینکه تلفن همراهش خاموش بود به نتیجهای نرسیدیم.
پس از این شکایت، پرونده برای رسیدگی در اختیار کارآگاهان پلیس آگاهی تبریز قرار گرفت. در حالی که هیچ ردی از دختر جوان در دست نبود، جسد دختر ناشناسی در حوالی یکی از ورزشگاههای تبریز کشف شد.
در ادامه تحقیقات مشخص شد جسد متعلق به «الناز» است که با شلیک گلولهای به سرش از پا درآمده بود.با توجه به حساسیت پرونده، به دستور قاضی «موسی خلیلاللهی» ـ دادستان عمومی و انقلاب تبریز ـ تیمی از کارآگاهان تحقیقات گسترده برای افشای راز جنایت را آغاز کردند. تا این که کارآگاهان به یک خودروی پژو «پرشیا»ی مشکی با پلاک مخدوش مشکوک شده و پس از متوقف کردن خودرو و بازرسی آن، با لکههای خون روی صندلی جلو روبهرو شدند.
راننده 27 ساله نیز پس از دستگیری و انتقال به اداره آگاهی در بازجوییهای فنی، تخصصی به قتل «الناز» اعتراف کرد.مرد تبهکار درباره انگیزه جنایت گفت: بعدازظهر روز حادثه هنگام پرسهزدن در خیابانهای تبریز دختر جوانی را سوار بر خودروی پژو پرشیا دیدم. بنابراین ناگهان وسوسه شده و با کلتی که همراه داشتم تهدیدش کردم تا پیاده شود. اما وقتی تهدیدها را جدی نگرفت و در برابرم مقاومت کرد، اسلحه را به طرف صورتش گرفته و در اوج ناراحتی و عصبانیت شلیک کردم.بعد هم جسد را حوالی ورزشگاه رها کردم.
قاضی موسی خلیلاللهی ـ دادستان تبریز ـ با اشاره به این خبر گفت: انگیزه اصلی متهم از جنایت فقط سرقت بوده است. ضمن این که او در بازجوییها به سرقت یک دستگاه موتوسیکلت نیز اعتراف کرده است.